جعفر شهرى باف
318
طهران قديم ( فارسى )
حركات و لحن و صدايش عوض و پير شده بود . زشت و عبوس و نچسب و بدصدا و بىحوصله شده بود . موهايش جو گندمى نزديك به سفيد تمام و قامتش نيمه خميده شده بود . تحرك و بشاشات و مجلسآرايى خود از دست داده بد اخم و بىتحرك و مصنوعى و زوركى شده بود . آمدنش به صحنه چنان بود كه به عزاخانه ميآيد و رفتنش از سستى و بىرمقى به آنگونه كه جان از زانوانش كشيده شده بود ! به ملاقاتش آمده بودم كه تازه و زنده و مشعوف بشوم اما بعوض دلتنگ و غمآلود گرديدم . اين ساعت چنين كافه رستورانها را به سرگرمكنندگان تازهكار و كم ارزشها ميدادند كه حاضران در آن تا اين زمان مست خراب شده ، خوب و بد نميفهميدند و قمر به رديف آنان درآمده بود . كم و بىمقدار و در حد ميان پردهخوان و وقت پركن حقير شده بود . قمرى كه سر به امثال داور و بالاتر از آن فرود نميآورد مجبور به فرود آوردنش در برابر مشتى لش و لات شده بود . اين گونه وحشىخانهها بدلم نچسبيده ، هرگز مطبوع خاطرم قرار نگرفته بود و امشب هم بخاطر قمر آمده بودم كه تحمل وضعش نتوانستم كرد و رفيق را با يارانش كه بمرور بما پيوستند بجا گذاشته ، با خداحافظى و پرسش اين كه قمر كجا و اينجا كجا و دريافت جواب اين كه از استيصال مجبور شده است بيرون آمدم . آرى قمر مستأصل شده بود . قمر فقير شده بود . قمر بيمار شده بود . تنها و بىكس و محتاج نان شب و كافهاى نخواستنى شده ، حتى بخاطر بيمارى حنجره از ادارهء راديو نيز بدون هيچگونه قرار مقررى و مثل آن اخراج شده بود ، بهمانگونه كه پس از دو سه برنامه بعد از آن شب از شكوفه نو نيز ، بخاطر شكايت مشتريان قراردادش فسخ و طرد شده بود . برايم جاى تعجب نداشت كه اينچنين بىمهرىها از روزگار و ناسپاسى از مردممان برايم سابقه داشته بود ، اما كار قمر برايم دردناكتر از همه بود كه همراه گذشتهاش بوده ، به چشمى تاج بر سرىاش در كنسرت سالن سينما سپه و به چشمى خاك بر سرى كنونىاش ديدم ! در اينجا تا بوده مزد هنر تاوان هنر بوده ، چنانچه اجرت درك و علم و شعور تاوان مصائب آن بوده . در اينجا كمال الملكها و فراهانىها و اميركبيرها و عارف و